عنوان : مهرداد نصرتی مهرشاعر
آدرس اینترنتی : http://www.mehrdadnosrati.com
توضیحات :
mehrdad nosrati mehreshaer mehredadnosrati Iran poem poet political latest newest last
مهرداد نصرتی مهرشاعر ایران جدید آخرین اسلامی ایران جمهوری دمکراسی شعر جشنواره مقاله فرهنگی, اخطار فرهنگی

در مواجهه دو نیروی حق و باطل بقای هر نیرو نشان دهنده حقانیت آن است زیرا که سنت های عالم به کمک او میشتابند.بنده از اوضاع سیاسی و اقتصادی دغدغه ندارم، اما در عرصه فرهنگ بنده به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می کنم وحقیقتا دغدغه دارم این دغدغه از آن دغدغه هایی است که آدمی گاهی ممکن است نصف شب هم از خواب بیدار شود و به درگاه پروردگار تضرع کند من چنین دغدغه ای دارم.البته درسخنرانی ها از این دغدغه با مردم نخواهم گفت اما نمیتوانم که به شما نگویم این دغدغه شبیه دغدغه در میدان جنگ است درست است که مقوله فرهنگ در موارد بسیاری شامل رفتارها هم شود لیکن ریشه فرهنگ عبارت است از عقیده و برداشت و تلقی هر انسانی از واقعیات و حقایق عالم و نیز خلقیات فردی و خلقیات اجتماعی و ملی
مراد ما از فرهنگ همان ذهنیت هاست که به افراد جهت می دهد (مثل ذهنیت بسیجی در میدان نبرد و اعتقاد به راه ومسیر خود)که این فرهنگ + استعداد ها و امکانات (نیروی بسیجی و امکاناتش) رفتار های او را سامان می دهد برای همین مداد العلما برتر از دما الشهداست چون علما باعث ایجاد نرم افزار فرهنگ در سخت افزار جسم انسان می شود من کار فرهنگی را با هیچ کار دیگر و با هیچ سازندگی و بنای دیگر قابل مقایسه نمیدانم واقعا امروز کار فرهنگی کشور زمین افتاده است کار فرهنگی را باید به خبره این کار سپرد هرکسی نباید وارد شود(پس باید در کار فرهنگی خبره شد بسیاری از کسانی که به ظاهر کار فرهنگی می کنند در باطن کار ، کار سیاسی است در یکی دو سال قبل گروهی فرهنگی نزد من آمد توصیه کردم کار سیاسی نکنید خداروشکر کلی متصدی دارد منظورم باند بازی ها و کارهای اجرایی سیاسی است وگرنه روشن کردن ذهن مردم و بصیرت سیاسی دادن خود کار فرهنگی است(از فرمایشات امام خامنه ای، منبع: تخلیص دغدغه های فرهنگی)ا
مهرداد نصرتی مهرشاعر, سیاه در بازی عقب است و قصد دارد آن را به مساوی بکشاند. راه حلی برای سفید هست تا از برتریش در مهرهای پیاده بهره بگیرد؟

بعضی وقتها آدمیزاد به جایی میرسد که حوصله اش از دست پیچیدگی های بیهوده زندگی سر می رود و دلش می خواهد قضیه هرچه زودتر تمام شود، به هر قیمتی. حتی به قیمت از دست دادن امتیازهایی که به سختی بدست آورده است. حریف هم دقیقا همین را می خواهد. اینجاست که به یک ضربه نیاز داریم. شاید این ضربه متعجب کردن حریف باشد تا این وسط هم خودمان بیدار شویم و هم درهای بسته را باز کنیم.شاید البته. فقط شاید /// مهرداد نصرتی مهرشاعر chess problem draw win lost mehrdad nosrati mehreshaer, انشاالله بزودی در دستان با کفایت شماست: نقد قصاید و قطعات دیوان انوری از مناظر مختلف. این کتاب در 230 صفحه در حال آماده سازی نهایی جهت انتشار است که توسط مهرداد نصرتی(مهرشاعر) و با بهره گیری از نظرات اساتید گرانقدری چون دکتر کهدویی و دکتر نجاریان آماده و متشر خواهد گردید.ا, بسمه تعالی



آقای رئیس جمهور

سلام

{اگر آقایان دوباره علم یزید نمی کنند که: آهای! باز که این مهرشاعر حرف سیاسی زد...} این یک کلام را بشنوید. می گویم تا فردا شرمنده خودم و قلمم نباشم که: تو به عنوان شاعر و نویسنده مملکت باید این را می گفتی، ولو آنکه اهمیت ندهند:

همه می دانیم که برخی سوء مدیریت های قبلی کار را بر شما و دولتتان سخت کرده است. همه می دانیم که در گیر و دار مذاکرات هسته ای هستید(و هستیم و هستند). همه می دانیم که تحریم ها و سنگ اندازی غربی ها و سوء استفاده های شرقی ها از این بحران همچنان ادامه دارد. همه می دانیم که.... همه می دانیم چقدر مشکلات ریز و درشت دارید(و داریم) اما:

وقتی یک فرد حادثه دیده را با خونریزی مغزی به بیمارستان می برند، نه مسکن و مخدر به کارش می اید و نه جا انداختن استخوان شکسته اش آنقدرها مهم است. اول باید فکری به حال اعضای رئیسه کرد. اول باید مصدوم را زنده نگه داشت. بعد اگر بیمار جان سالم بدر برد، می شود برای باقی مسائلش هم اقدام کرد.

اوضاع اقتصادی کشور را دریابید. این شرایط نابودگر اقتصادی که مثل غولی بی شاخ و دم به شهر و کوچه و خانه هامان وارد شده، علاوه بر اینکه دارد مردم را در پنجه هایش می فشرد، در زیرپایش فرهنگ و روابط اجتماعی و اخلاق و هرچه که به راستی داشته های اصلی ما به عنوان مردمی با تمدن چند هزارساله است، را دارد له می کند. به خیابان بیایید و از کسبه و کارمند و مردم رهگذر احوالشان را بپرسید، اگرچه خودتان هم بی خبر نیستید. و در آخر: بدانید که پل ها اگرچه برای عبور ساخته شده اند، اما وزنی که تحمل می کنند، محدود است.

والسلام


مهرداد نصرتی, خدا رحمتش کند. آنقدر عاشق شعر و شاعری باشی که عروج روح از تن و رجوع به محبوب را هم هنگامی تجربه کنی که در میان احبابی. مشفق کاشانی، استاد عزیز ما رفت تا به وعده اش با پروردگارش وفا کند. خداوند روحش را با صلحامحشور نماید. آمین

مهرداد نصرتی مهرشاعر

متن کامل هبر در ادامه مطلب
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ساعاتی پیش استاد مشفق کاشانی راهی انجمن شاعران ایران شد تا در مراسم تولد سهیل محمودی شرکت کند.

در این مراسم او در سخنانی به روایت خاطراتش از زمان کار در رادیو و همکاری با کسانی چون زنده یاد قیصر امین‌پور، زنده یاد سیدحسن حسینی، زنده یاد سلمان هراتی، سهیل محمودی و ساعد باقری پرداخت اما پس از آن که آخرین رباعی خود را قرائت کرد از حال رفت.

حاضران در مراسم بلافاصله با اورژانس تماس گرفتند. استاد مشفق کاشانی از خانه شاعران به بیمارستان ایرانمهر منتقل شد و در بیمارستان به دلیل نارسایی قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرد.

چهره‌هایی چون سیدمحمد خاتمی، محمود دعایی، اسرافیل شیرچی، صادق خرازی، ساعد باقری، فاطمه راکعی، افشین علاء، خانم الهی قمشه‌ای، خانواده زنده یاد قیصر امین‌پور، خانواده زنده یاد سید حسن حسینی و ... در این مراسم حضور داشتند. احمد مسجدجامعی هم که در راه آمدن به مراسم بود، با شنیدن خبر حادثه یک راست به بیمارستان رفت و در لحظات آخر درکنار استاد مشفق کاشانی بود.

شرکت‌کنندگان در این مراسم پس از این واقعه، راهی خانه استاد مشفق کاشانی شدند تا با بازماندگان این شاعر همدردی کنند.

در این دیدار سیدمحمد خاتمی خطاب به خانواده این شاعر گفت که « فقط شما نیستید که پدرتان را از دست داده‌اید، ما همه احساس می‌کنیم که یتیم شده‌ایم»

استاد مشفق کاشانی این رباعی را برای مراسم جشن تولد سهیل محمودی خواند: «برخیز ز جا نه وقت خواب است ای دوست/ بنشین که شب شعر و شراب است ای دوست/ در بزم سهیل، زهره با چنگ نواخت/ میلاد بلند آفتاب است ای دوست».

پیش از این مهرداد اوستا، شاعر و از دوستان نزدیک استاد مشفق کاشانی در حین شعرخوانی در جمع شاعران چشم از جهان فروبسته بود.

عباس کی‌منش ملقب به مشفق کاشانی در سال ۱۳۰۴در شهر کاشان زاده شد. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر و تحصیلات دانشگاهی را در دانشگاه تهران به پایان برد. از او ده‌ها مجموعه شعر چون «سرود زندگی»، «سراب آفتاب»، «آذرخش»، «آینه خیال»‌و ... منتشر شده است.

انجمن شاعران ایران در سوم مرداد سال جاری مراسم بزرگداشتی برای استاد مشفق کاشانی برگزار کرده بود., پاره سنگ



داستان کوتاهی از مهرداد نصرتی(مهرشاعر)

برگرفته از داستانی واقعی



-ببین! من دارم فارسی باهات حرف می زنم، اینجا را بهش میگن اجرائیات. این حرفها اینجا دو قرون هم نمیارزه. یا پول یا زندون!

- ندارم. به دین به پیغمبر الان ندارم. مهلت بدید جور می کنم. ایناهاش! این آقا رئیس یکی از اصناف شهره. جواز کسبش خودش را اورده گرو بذاره تا من بتونم پولی جور کنم ولی به مذهب تون قسم این حاجیه دروغ گفته. شاهداش هم قلابی بودن. فقط 2360 جلد کتاب بهم داده نه سه هزارتا. 800 تومن ته پولش مونده نه سه میلیون...

-(حرفش را قطع کرد)نه!(سری تکان و داد و بعد از تانی چند لحظه ای دوباره گفت:) ....نه! تو فارسی حالیت نیس. ببین باباجون! من الان وظیفه م اینه که بگیرمت و بندازمت زندون، ولی چون بازداشتت نکردن و خودت با پای خودت اومدی اینجا، دارم راهنماییت می کنم. قیافه ات نمیخوره اهل خلاف باشی. بقول اون قدیم قدیمیا توی جبهه، بدجوری سو بالا می زنی....ببین! زود و با احتیاط، از در دادگستری برو بیرون. یه چند روز قایم شو. پولو تهیه کن و بهش بده. شرش خلاص!

نگاهی انداخت به کاسبی که جوازش را برای ضمانت اورده بود. کاسب داشت یکی از کاغذهایی که روی میز کارمند دادگستری بود را با نگاهی دزدیه می خواند. دستش را آرام روی شانه او گذاشت. کاسب سرش را بالا آورد و به شاعر نگاه کرد. در نگاهشان هیچ چیز نبود. خالی بودند. لبخند نامفهومی به شاعر زد و گفت:

-خب! بریم؟! ....بمونیم؟! ....چیکار کنیم؟ ...هر کاری میگی من بکنم... بگو چیکار کنم؟

شاعر آه کوتاهی کشید. چشم هاش حرارت همیشگی را نداشت. سرد بود. آدم را یاد کوهستان های ساکت و پوشیده از برفی می انداخت که در برنامه های راز بقا نشان می دهند. به زحمت لبخندی را بر لبانش نقش نشاند. قشنگ نبود. چون طبیعی نبود . گفت:

-باشه!... بریم.

کاغذهایی را که در دستش بود، در جیب داخل کاپشنش گذاشت و به سمت در خروجی اطاق راه افتاند. از چند راهرو گذشتند. دالانهایی که نور کم سوی چند لامپ مهتابی، تلاشی مرده برای روشن کردنش می کرد. هنوز صدای کارمند در گوشش بود که با لحنی تمسخرزده می گفت:

-خدا....هه...قیامت....هه هه هه... مرد حسابی! یه عمری از این حرفا توی گوشمون زدن و ما هم عینهو بز اخفش نگاشون کردیم و گوش کردیم. ببینم! الان این خدا، پیر، پیغمبرای تو کجان که بیان پول اون طلبکارت رو بدن و تو را از این بدبختی درارن؟ آدم عاقل! تو خودت رفتی گفتی اگه این یارو حاج آقای چاپخونه دار بیاد و دست بذاره روی قران و قسم بخوره، من دیگه قبول می کنم که سه هزار جلد کتاب بهم تحویل داده. اونم اومده و قسم خورده اون رسیدی که میگی امضای تو رو روش جعل کرده، واقعیه و جعلی نیس! قسم یعنی ختم پرونده. هیچ قاضی حق نداره بعد قسم، به حرفای تو گوش بده. خلاص... خلاص

یادش افتاد که حاج اقای چاپخانه دار، آمده بود و با گستاخی، دست گذاشته بود روی قران و قسم خورده بود که امضای آن رسید، جعلی نیست. بعد هم ضمن اینکه جلوی خنده اش را به زحمت می گرفت، رو به قاضی که آنجا بود، گفته بود:

-حاج آقا! ما قسم خوردیم. دیگه هیچی نباید بخوریم؟ پاشیم بریم آقا؟ مرخصیم؟

بعد همراه سه نفر شاهدی که همراه خودش آورده بود، بدون اینکه منتظر پاسخ قاضی بماند و بدون حتی یک کلمه خداحافظ، از اطاق خارج شده بود.

آخر راهرو به حیاط منتهی بود. کف حیاط یخ بسته بود و روی چند درخت کاج زرد و بیروح، لایه نازکی از برف نشسته بود. در این منطقه کویری و خصوصاً در این سالها که خشکسالی بیداد می کند، همین هم غنیمت بود. قبل از خروج از حیاط دادگستری، مبایلش را از نگهبانی پس گرفت. نگاه کرد. آن کاسب در حالی که داشت دور می شد، دستی به نشانه خداحافظی برایش تکان داد. نگاهش را از او گرفت و آرام آرام به سمت روبرو می آورد تا از خیابان عبور کند که در آن طرف خیابان، متوجه کسی شد که چهره اش را به خاطر می آورد. یکی از شهود بود. به افرادی نگاه کرد که کنار او بودند. جمعی هفت یا هشت نفره. آن دو شاهد دیگر هم آنجا بین آنها بودند. عرض خیابان را طی کرد. هر سه شاهد متوجه شدند که او به سمت شان می آید. یکی شان به دو نفر دیگر با سر اشاره کرد. منظورش این بود که فرار کنند، اما یکی دیگر که ظاهراً مسن تر از آنها بود با حرکت سرش به سمت پایین در حالیکه چشمش را می بست فهماند که خطری در کار نیست. شاعر روبروی شاهد مسن تر ایستاد. چشم در چشمش دوخت. او هم زل زده بود. بعد از چند لحظه با چرخاندن کف دستش به بالا و خم کردن سر گفت:

-چیه؟ امری بود؟

-شماها خجالت نمیکشین؟ موقع تحویل گرفتن کتابها من و حاجی بودیم و راننده وانت تلفنی. شماها کجا بودین که اون روز پاشدید اومدید دادگاه شهادت دادین که من چند تا کتاب تحویل گرفتم؟

هر سه شاهد، به هم نگاه کردند بعد همزمان، از خنده منفجر شدند. به طرز افراطی می خندیدند. خنده شان به زور نبود ولی طبیعی هم نبود. انگار وقت خوبی را برای خندیدن به چیزهایی پیدا کرده بودند که قبلا موقعیت برای خندیدن به آنها پیدا نکرده بودند. شاعر دست به کمر ایستاده بود تا خنده آنها فروکش کرد. شاهد مسن تر که ریش سفید پرپشتی داشت و موهای جو گندمی اش را به یک سمت شانه کرده بود و با همان دستی که تسبیحی گران قیمت در آن بود، دست بر روی شانه شاعر گذاشت و با صدایی طنین دار و نصیحت گونه گفت:

-پسرجان! تو مال همین دنیایی؟ از مریخی ماهی جای دیگه نیومدی؟...

دوباره آن دو نفر دیگر زدند زیر خنده که شاهد مسن تر با تشری خاموششان کرد و ادامه داد:

-ببین! ...(حدود یک دقیقه با خودش کلنجار می رفت. به نظر می رسید که درون خودش به دنبال بهترین جملات می گردد. می دانست که با یک شاعر سر و کار دارد. بعد قیافه ای شبیه کسانی گرفت که می خواهند حرفی فلسفی و صادقانه بزنند و گفت:) ما کاسبیم. برای ما فرقی نداره، تو یا اون...جداً چه فرقی می کنه؟!

رویش را به سمت همکارانش کرد. سرش را چندبار با سرعت چپ و راست کرد. کف دستش را به نشان آنکه تایید آنها را می خواهد رو به بالا برگرداند. آن دو شاهد دیگر هم، با بالا و پایین کردن سرشان تایید کردند. بعد ادامه داد:

- تو اگه زودتر می گفتی، یا بیشتر می دادی، واسه تو شهادت می دادیم.خب! تو نیومدی، اون اومده. مقصر ماییم؟

هنوز شاهد مسن تر داشت دلیل و منطق می آورد که شاعر، به راه افتاد. به آن سوی خیابان رفت.

عبور از خیابان کش می آمد. انگار آن طرف خیابان چند صد متر با او فاصله داشت. نماد دادگستری جلوی چشمش بود، اما کفه سمت چپ آن به پایین تر آمده بود. فکر می کرد باید آن را دوباره سر جایش برگرداند. بعد با خودش می سنجید که برای اینکار به یک کوه نیاز دارد. دماوند را برداشت و در کفه سمت راست انداخت. هنوز کم بود. رفت زیر کفه سمت راست را با دو دستی که خم شده بود گرفت. شروع کرد به زور زدن، اما تکان نمی خورد. صدای ترمز یک خودرو شاسی بلند مشکی، مثل جیغی که در ته تاریکی جنگل بکشند و تو ندانی باخاطر کدام وحشت چنین جیغی کشیده اند، برخاست. اول ضعیف بود. قوی شد. قوی. قوی تر. بعد دوباره ضعیف و ضعیف تر تا خاموش شد. چند سانتیمتر قبل از اینکه سپر آن اتومبیل با او برخورد کند، متوقف شده بود. راننده آن اتومبیل شیشه اتوماتیک سمت خودش را پایین کشید. صدایش پر از غرور بود:

- فکر کردی! ترمزش ای بی اسه. خیال کردی خودتو بندازی زیر ماشین منو نونی واسه فامیلات درست کنی؟ کور خوندی عمو. مرتیکه! مال دهاتی یا یه کره دیگه؟! اینجا خیابونه. من ماشینو نگه داشتم، بعدی می زنه مثه سوسک له ات می کنه ها. از جلوی ماشین من گمشو!...

راننده هنوز داشت بد و بیراه می گفت ولی شاعر دیگر صدای او را نمی شنید. ادامه عرض خیابان را طی کرد. تاکسی جلوی پایش ایستاد. خودش را روی صندلی عقب انداخت. تاکسی دور شد., روایت امام صادق(ع) و نظر آیت الله طبسی در باب آن در ادامه مطلب، اما یادمان نرود احتیاط و آماده بودن شرط شیعه بودن است. اللهم عجل لولیک الفرج و النصر(آمین رب العالمین)ا

امام صادق (ع) آمده است: «هر کس مرگ عبدالله را برای من تضمین کند، قیام قائم را تضمین می‌کنم، سپس فرمود: هنگامی‌که عبدالله بمیرد، مردم بعد از او بر احدی جمع نمی‌شوند و این امر ختم نمی‌شود مگر به صاحبتان إن‌شاءالله و فرمانروایی ماه‌ها و ایام جایگزین سال‌ها می‌شود، پس گفتم: تحقق این امر طولانی است، فرمود: هرگز» (الغیبة للطوسی صفحه 448/بحارالانوار جلد 52 صفحه به گزارش فارس، با اعلام خبر مرگ عبدالله پادشاه عربستان، ‌ برخی افراد با استناد به روایتی از امام صادق(ع) این موضوع را یکی از نشانه‌های ظهور می‌دانند.

در این روایت از امام صادق (ع) آمده است: «هر کس مرگ عبدالله را برای من تضمین کند، قیام قائم را تضمین می‌کنم، سپس فرمود: هنگامی‌که عبدالله بمیرد، مردم بعد از او بر احدی جمع نمی‌شوند و این امر ختم نمی‌شود مگر به صاحبتان إن‌شاءالله و فرمانروایی ماه‌ها و ایام جایگزین سال‌ها می‌شود، پس گفتم: تحقق این امر طولانی است، فرمود: هرگز» (الغیبة للطوسی صفحه 448/بحارالانوار جلد 52 صفحه 210)

آیت‌الله نجم‌الدین طبسی از اساتید درس خارج مهدویت و کارشناس ارشد حدیث درباره میزان وثاقت سند و متن این روایت سخنانی را ذکر کرده است. وی سند این روایت را بدون مشکل دانست، اما در تعیین مصداق آن تشکیک کرد.

طبسی با تأکید بر اینکه روایت‌های مربوط به امام زمان(عج) و نشانه‌های ظهور دو پهلوست تا مورد سوء‌استفاده قرار نگیرد، بیان داشت: اگر منظور از عبدالله در روایت، اسم باشد، در این برهه از زمان این اسم بین دو نفر از حاکمان مشترک است: یک عبدالله اردنی و دیگری عبدالله سعودی. بنابراین محل اعتنا نیست. اگر منظور اسم جنس باشد، معلوم نیست که منظور چه شخصی است، چرا که همه بندگان خدا «عبدالله» هستند، حال مؤمن یا غیر مؤمن باشند.

وی با اشاره به اینکه این روایت امام صادق(ع) در منطقه حجاز بیان شده است، افزود: می‌توان این احتمال را داد که منظور از عبدالله همان عبدالله منطقه حجاز باشد، چرا که در آن زمان حجاز پایتخت اسلامی نبوده است و شهرهایی مانند بغداد، دمشق و مرو پایتخت اسلام بودند.

این کارشناس خارج مهدویت با تأکیدی دوباره بر این موضوع که تطبیق به طور کلی کاری اشتباه است، خاطرنشان کرد: چون هیچ یک از علامت‌های قطعی ظهور اتفاق نیفتاده است، ‌ نمی‌توان با فرض اینکه پادشاه عربستان فوت کرده باشد، به طور قطع گفت که ظهور نزدیک است.

بر اساس این گزارش، امام صادق(ع) در روایت دیگری به تشریح نشانه‌های قطعی ظهور می‌پردازند و می‌فرمایند: «پیش از قیام مهدی (عج) پنج رخداد بزرگ در پیش خواهد بود:1- جنبش ترقی‌خواهانه مرد یمنی، 2ـ جنبش ارتجاعی سفیانی، 3ـ ندای روح بخش آسمانی، 4ـ فرو رفتن زمین، 5ـ قتل نفس زکیه» («اکمال الدین» شیخ صدوق جلد 2، صفحه 649، «الغیبة» شیخ طوسی صفحه 267 و «بحارالانوار» جلد 52، صفحه 203). مهرداد نصرتی مهرشاعر, اندیشمند گرامی! برای حفظ حرمت قلم و قدرشناسی از یکدیگر بواسطه تلاش هایی که برای افزایش آگاهی خود و دیگران، می کنیم، خواهشمند است هنگام استفاده از این مطلب(و هر مطلبی از هر کجا) به منبع و نام و نشان مولف اشاره بفرمایید. موفق باشید

عنوان: مولیر

1. شناسنامه:

ژان باپتیست پوکلن(Jean-Baptiste Poquelin) معروف به مولیر( Molière)،

تولد و مرگ: متولد ۱۵ ژانویه (25 دی) ۱۶۲۲(پاریس)و درگذشته ۱۷ فوریه (پاریس)۱۶۷۳.

2. معرفی شخصیت و اندیشه های وی:

مولیر، کورنی و ژان راسین، برترین درام‌نویسان قرن هفدهم فرانسه هستند. مولیر را بزرگترین کمدی نویس و هنرپیشه ی تئاتر اروپا گفته اند. وی شاعری نمایشنامه نویس است که به متوجه ساختن جامعه می پردازد. او به جامعه اش می وید که در چه منجلابی افتاده اند. او به سیاست می تازد. او یک منتقد است.در کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت می خوانیم: " مولیر یکی از چهره های درخشان تئاتر به شمار می رود. در آثار وی آنچه که به طور ویژه نظر مخاطب را جلب می کند، اشاره های فلسفی و هجوهای تند و هزل شیرین آنها است. این آثار در اساس و شالوده خود مبتنی بر فلسفه خود گرایی استوار بودند که در باطن مورد پسند متفکران قرن هجدهم قرار داشت. " آناتول فرانس هم در باره او نوشته است: "مولیر یک لحظه کوتاه از وجدان آگاه بشریت بود که ۳۵۰سال پیش همچون جرقه‌ای در جو تاریک فرهنگی اروپا درخشید."

3. خلاصه زندگی نامه:

پدر مولیر من جمله تاجرانی بود که به دربار لویی سیزدهم رفت و آمد داشت و برخی از وسایل مورد نیاز درباری ها را تهیه می کرد. همچنین گفته اند وی در قسمت طراحی داخلی قصرهای لودویک چهاردهم، پادشاه فرانسه بوده است. با این وجود، ظاهراً خانواده مولیر از تمکن مالی چندانی بهره مند نبوده اند. مولیر در سن ده سالگی مادر را از دست می دهد. حادثه ای که روح او را برای همیشه زخمی می کند. او بعد از گذراندن سطوح مقدماتی علوم در مدرسه کلرمون، به دانشگاه رفت و به مطالعه حقوق پرداخت، اما بخاطر علاقه به نویسندگی آن را رها کرد. این در حالی بود که در کنار پدر، به کار و تجارت نیز مشغول بوده است و به عنوان پیشخدمت مخصوص لویی سیزدهم هم کار کرده است. این همان سالهایی است که در آنها، مولیر با هنر مورد علاقه اشراف، یعنی تئاتر آشنا می شود. ایجاد رابطه با خانواده بژار که اهل تئاتر بودند، شانس دیگر مولیر بود. وی به کمک آنها یک تماشاخانه در پاریس ایجاد نمود و کار در دربار را رها کرد. او سپس نامه ای به پدرش نوشت و از وی خواست تا همه ارثیه مادرش را به او ببخشد تا بتواند تماشاخانه ای خریده، فعالیت های تئاتری خود را جدی تر کند. خریدن تماشاخانه از یکسو و عدم استقبال کافی مردم از نمایشهای آنان که به گروه تئاتر « نامدار » تغییر عنوان داده بود، این نویسنده را به شدت دچار بحران مالی کرد، تا آنجا که طلبکارها مولیر را به زندان انداختند. او که از سال 1658 به نوشتن نمایشنامه مشغول شده بود و خودش نیز آنها را به صحنه می برد، بعلت این شکست ها در مانده شده بود. البته با کمک هایی که از دربار و چند تن از دوستان صمیمی اش دریافت کرد، از زندان خلاص شد و به فکر راه اندازی یک گروه سیار افتاد. او همراه گروهش در شهرها می چرخید و آثارش را اجرا می کرد. نمایشنامه «طبیب فراری» مولیر که در لیون فرانسه به صحنه رفت، شهرت بسیاری یافت. دوازده سال بدین نحو گذشت. سپس در سال ۱۶۵۹ با کوله باری از تجربه، برای اجرای نمایشنامه ای با عنوان "افراط متکلفین"(Precieuses ridicules) به پاریس برگشت. نمایشنامه ای که در آن، افراط کاری های افراد متکلف را به سخره گرفته، اشتباهات هم عصران خویش را به رخ آنها کشیده و نهایتاً اسباب ایجاد کمدی اخلاقی را فراهم می آورد. در این نمایشنامه و همچنین در دیگری، با عنوان: مکتب زنان، بدون هرگونه محافظه کاری جامعه فئودالیستی و اخلاق پر از تناقض و ریای عصر خویش را به شکل جدی، مورد انتقاد قرار می دهد. نمایش نامه هایی که وی بین سال های 1658 تا 1665 نوشت و اجرا کرد، از باارزش ترین آثار وی به حساب می آید. دکتر عاشق، مسخره بازی های با ارزش، مکتب شوهران، مکتب زنان(که شهرت زیادی برای مولیر به ارمغان آورد و بواسطه آن، جایزه «شاعر برجسته کمدی» را دریافت کرد که معادل 1000 فرانک)، ژرژ داندن(یا شوهر خیالی)، تارتوف(که در تالار «ورسای» به صحنه رفته بود و در پنجمین شب اجرا، که نمایش برای شاه و خانواده سلطنتی اجرا می شد، به مذاق مادر شاه خوش نیامد و اجرای آن متوقف گردید)، ازدواج اجباری(که بعد از پانزده شب اجرا، مورد مخالفت اسقف پاریس قرار گرفته، از صحنه پایین آمد) و دون ژون از این دسته اند. مولیر به سال 1665 به عنوان «مسوول نمایش های گروه سلطنتی دربار» انتخاب گردید و ذیل حمایتهای دربار، موفق به نگارش و بر صحنه بردن آثار بسیاری شد. از 1966 تا 1969 ، این نمایشنامه نویس، آثاری همچون: «میزانتروپ یا مردم گریز»، «طبیب اجباری»، «آمفی تریون»، «خسیس»(که به دلیل نگاه تند انتقادی به مسائل اجتماعی، مورد عنایت مردم قرار گرفت)، «شهری جنتلمن»، «نیرنگ های اسکاپن»، «اسکار نارل»، «زنان دانشمند»، «مریض خیالی» و «عشاق باشکوه» حاصل این دوره است. این نمایش به بطن جامعه به خصوص طبقه محروم توجه خاص نشان می داد و همین مساله اثر را با سرعت زیادی میان مخاطبان تئاتر در آن زمان محبوب ساخت. اما همین نمایشنامه های سیاسی که از موضوعات مورد علاقه مولیر بود و در آن بازبان کمدی به آداب اجتماعی زمانه خود می تاخت رقبای بدخواه مولیر، را تحریک کرد تا با مستمسک کردن دفاع از مذهب، به مولیر حمله کنند. دوباره توقیف در انتظار وی بود. از وی دیگر مطلع شدن مولیر از خیانت های مکرر همسرش، زندگی زناشویی و مشترک او را مختل می کند. شاعر کمی نویس و روح سرشار او آشفته است. پس از مدتی از همسرش جدا می شود و برای التیام این زخمها، با آرماندو، خواهر کوچکتر همسرش که با او 21 سال اختلاف سنی داشت، ازدواج می کند، . اما روح همچنان صدمه دیده است. از این پس مولیر که از سویی دچار بحرانهای خانوادگی(زناشویی) است و از یک سو دائماً تحت تهاجم رقبا قرار دارد، مایوس و ناامید، به نوشتن اثاری می پردازد که موضوعاتی بسیار سطحی دارند. آثاری همچون: نیرنگ های اسکاین

مولیر که در سالهای ۱۶۲۲ تا ۱۶۷۳ پاریس را آشیانه خود کرده بود به سال ۱۶۷۳ به طرز غم انگیزی در اثر بیماری سل که در آن زمان، قابل درمان نبود می میرد. این اتفاق زمانی رخ می دهد که خود نقش «ارگان» را در نمایش نامه «مریض خیالی» ایفاء می کرد. در فوریه آن سال، « مریض خیالی» در پاله رویال(تماشاخانه سلطنتی) به صحنه می رفت. موفقیت از نظر جذب مخاطب، بی نظیری بود. اما در چهارمین شب اجرا در حالی که مولیر اجرای نقش ارگان را بر عهده داشت، ناگهان حالش دگرگون می شود روی صحنه از هوش می رود . او را از صحنه بیرون می برند. او پس از اینکه مقدار زیادی خون استفراغ می کند، به طور کامل بستری می شود و پس از آنکه او را به خانه می رسانند، تسلیم مرگ می شود، اما نزاع جامعه با مولیر هنوز تمام نشده بود. جسد او هم باید طعم نتیجه انتقادهای او را می چشید. کلیسا مانع از دفن او در گورستان رسمی پاریس شده، برگزاری هرگونه آئین تدفین برای او ممنوع می شود، لذا مولیر را به گورستان سنت ژوزف که ظاهراً در آن زمان مخصوص دفن نوزادان بوده است، برده، دفن می کنند. با این حال، در سال ۱۷۹۲ جسد مولیر که دیگر به خاک قبرستان تبدیل شده است را به موزه تاریخی فرانسه می آورند و به سال ۱۸۱۷ در گورستان پر لاشز پاریس، در مجاورت «جان دلا فونتینه» به خاک می سپارند.

4. آثار:

بیمار خیالی (Le Malade Imaginaire)، خسیس (L’ Avare)، تارتوف (Tartuffe)، دون ژوان (Don juan)، آمفیتروئون(Amphitryon)، پزشک پرنده(Medecin Volant)، مردم گریز (Misanthrope)، نیرنگ‌های اسکاپن (Les Fourberies de Scapin)، زنان دانشمند (Les Femmes Savantes) - نام دیگر زنان فضل فروش، طبیب اجباری (Le Médecin malgré lui)، ازدواج اجباری (Le Mariage Force)، عشق پزشک.

ازدواج اجباری در سال 1290، طبیب اجباری به سال 1291، زنان دانشمند در سال 1324، بیمار خیالی در حدود سال 1333، خسیس ( به ترجمه محمد علی جمالزاده ) به سال 1336، مردم گریز در سال 1338 و نیرنگ های اسکاپن در سال 1354 ترجمه و طی همین سال ها بر صحنه رفته اند. همچنین تارتوف، عروس بی جهاز، و طبیب اجباری در سال 1352 ترجمه شده اند.

5. نمونه اثر:

مولیر در بخشی از نمایشنامه " خسیس " از زبان یکی از شخصیت های خود می آورد: " گرچه زندگی من با رنج ها و شادی ها توام بوده است، ولی همیشه خود را سعادتمند یافته ام و امروز که زیر فشار زحمات و مشقات در هم شکسته شده ام، بدون اینکه بتوانم بر روی هیچ یک از خوشی ها و لذات زندگی تکیه کنم، می بینم که باید صحنه را ترک کنم. ", "ایول"
غزل-طنزی از مهرداد نصرتی(مهرشاعر)

در این غزل هربار من گفتم اگر ایول
با سایرین ایول بگو تو(بعدِ هر ایول)
آماده ای؟! اول: به ناز شست این شاعر
که زورها زد تا غزل آمد به سر، ایول
بعدش برای خود، که می خواهی بلطفی و
همراه باشی، کم نیاری تا سحر، ایول
حالا سراغ داغی اخبار باید رفت
تا چی بیاید گیرمان توی خبر، ایول؟!
اینجا نوشته، افتتاح طرح تعطیل است
مسئول قبلی بیل را کرده دو در، ایول
هر کس سوار رانت شد، آنی به طی الارض
رفته است از قرچک به ویلای ظفر، ایول
آنوقت دانشجوی ارشد، معترضگونه
توی کلاسش آمده بر پشت خر، ایول
جالبترش این است، یک اخبار کیهانی:
از فرط فتنه رفته عقرب در قمر، ایول
هفتاد میلیون شهروند فتنه گر داریم
به افتخار آن دو جین نافتنه گر، ایول
خاور به خاور پول بیت المال را برده
گفته که دوزار آبرویم را نبر، ایول
در خوابگاه ابن سینا هم اطاقم بود
یکهو جزایر می خرید آن بی پدر، ایول
هر روز ده تُن مصرف تریاک تهران است
دنبال آن در جیب من سگ کرده سر، ایول
اخراج شد مجری بیچاره، به چه جرمی؟!
چون یک نفر دیگر به او گفته "جیگر"، ایول
ده تن طلا بی صاحب افتاده به ترکیه
به من ببخشش، گور بابای ضرر، ایول؟
شهر گل و بلبل که می گویند، هم اینجاست
لابد که من هم هاچ، زنبور سفر، ایول
این طنزها هم جدیّت را لوس کن بودند
بر غیرت کبریت خیس بی خطر ایول

مهزداد نصرتی(مهرشاعر), در زندگی گاهی پیش می آید که چیزی را مفت و اسان در اختیار انسان می گذارند که البته گاهی هدیه خداوند است و گاهی طعمه ای از سوی روزگار. به نظر من که هر چیز مجانی را نباید بدون تامل کافی قبول کرد. باور نمی کنید؟ به فیلی نگاه کنید که مفت و مجانی به حریف هدیه شد و عاقبت کار را هم ببینید. یا علی
شطرنج+مسئله+زندگی+شرنج و زندگی+کتاب شطرنج+مهرداد+نصرتی+مهرشاعر+مهرداد نصرتی

کلمات کلیدی :
mehrdad nosrati mehreshaer mehredadnosrati Iran poem poet political latest newest last، مهرداد نصرتی مهرشاعر ایران جدید آخرین اسلامی ایران جمهوری دمکراسی شعر جشنواره مقاله فرهنگی، اخطار فرهنگی، در مواجهه دو نیروی حق و باطل بقای هر نیرو نشان دهنده حقانیت آن است زیرا که سنت های عالم به کمک او میشتابند.بنده از اوضاع سیاسی و اقتصادی دغدغه ندارم، اما در عرصه فرهنگ بنده به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می کنم وحقیقتا دغدغه دارم این دغدغه از آن دغدغه هایی است که آدمی گاهی ممکن است نصف شب هم از خواب بیدار شود و به درگاه پروردگار تضرع کند من چنین دغدغه ای دارم.البته درسخنرانی ها از این دغدغه با مردم نخواهم گفت اما نمیتوانم که به شما نگویم این دغدغه شبیه دغدغه در میدان جنگ است درست است که مقوله فرهنگ در موارد بسیاری شامل رفتارها هم شود لیکن ریشه فرهنگ عبارت است از عقیده و برداشت و تلقی هر انسانی از واقعیات و حقایق عالم و نیز خلقیات فردی و خلقیات اجتماعی و ملی، مراد ما از فرهنگ همان ذهنیت هاست که به افراد جهت می دهد (مثل ذهنیت بسیجی در میدان نبرد و اعتقاد به راه ومسیر خود)که این فرهنگ + استعداد ها و امکانات (نیروی بسیجی و امکاناتش) رفتار های او را سامان می دهد برای همین مداد العلما برتر از دما الشهداست چون علما باعث ایجاد نرم افزار فرهنگ در سخت افزار جسم انسان می شود من کار فرهنگی را با هیچ کار دیگر و با هیچ سازندگی و بنای دیگر قابل مقایسه نمیدانم واقعا امروز کار فرهنگی کشور زمین افتاده است کار فرهنگی را باید به خبره این کار سپرد هرکسی نباید وارد شود(پس باید در کار فرهنگی خبره شد بسیاری از کسانی که به ظاهر کار فرهنگی می کنند در باطن کار، کار سیاسی است در یکی دو سال قبل گروهی فرهنگی نزد من آمد توصیه کردم کار سیاسی نکنید خداروشکر کلی متصدی دارد منظورم باند بازی ها و کارهای اجرایی سیاسی است وگرنه روشن کردن ذهن مردم و بصیرت سیاسی دادن خود کار فرهنگی است(از فرمایشات امام خامنه ای، منبع، تخلیص دغدغه های فرهنگی)ا، مهرداد نصرتی مهرشاعر، سیاه در بازی عقب است و قصد دارد آن را به مساوی بکشاند. راه حلی برای سفید هست تا از برتریش در مهرهای پیاده بهره بگیرد؟، بعضی وقتها آدمیزاد به جایی میرسد که حوصله اش از دست پیچیدگی های بیهوده زندگی سر می رود و دلش می خواهد قضیه هرچه زودتر تمام شود، به هر قیمتی. حتی به قیمت از دست دادن امتیازهایی که به سختی بدست آورده است. حریف هم دقیقا همین را می خواهد. اینجاست که به یک ضربه نیاز داریم. شاید این ضربه متعجب کردن حریف باشد تا این وسط هم خودمان بیدار شویم و هم درهای بسته را باز کنیم.شاید البته. فقط شاید، مهرداد نصرتی مهرشاعر chess problem draw win lost mehrdad nosrati mehreshaer، انوری+شعر+نقد+مهرداد نصرتی+مهرشاعر+کهدویی+نجاریان+قطعات+قصاید+مدحی، مهرداد نصرتی+مهرشاعر+رئیس جمهور+روحانی+نامه+ پل ها+ وزن+تحمل+اقتصاد+مذاکرات هسته ای+ تحریم، خدا رحمتش کند. آنقدر عاشق شعر و شاعری باشی که عروج روح از تن و رجوع به محبوب را هم هنگامی تجربه کنی که در میان احبابی. مشفق کاشانی، استاد عزیز ما رفت تا به وعده اش با پروردگارش وفا کند. خداوند روحش را با صلحامحشور نماید. آمین، مهرداد نصرتی مهرشاعر، متن کامل هبر در ادامه مطلب، به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ساعاتی پیش استاد مشفق کاشانی راهی انجمن شاعران ایران شد تا در مراسم تولد سهیل محمودی شرکت کند.، در این مراسم او در سخنانی به روایت خاطراتش از زمان کار در رادیو و همکاری با کسانی چون زنده یاد قیصر امین‌پور، زنده یاد سیدحسن حسینی، زنده یاد سلمان هراتی، سهیل محمودی و ساعد باقری پرداخت اما پس از آن که آخرین رباعی خود را قرائت کرد از حال رفت.، حاضران در مراسم بلافاصله با اورژانس تماس گرفتند. استاد مشفق کاشانی از خانه شاعران به بیمارستان ایرانمهر منتقل شد و در بیمارستان به دلیل نارسایی قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرد.، چهره‌هایی چون سیدمحمد خاتمی، محمود دعایی، اسرافیل شیرچی، صادق خرازی، ساعد باقری، فاطمه راکعی، افشین علاء، خانم الهی قمشه‌ای، خانواده زنده یاد قیصر امین‌پور، خانواده زنده یاد سید حسن حسینی و ... در این مراسم حضور داشتند. احمد مسجدجامعی هم که در راه آمدن به مراسم بود، با شنیدن خبر حادثه یک راست به بیمارستان رفت و در لحظات آخر درکنار استاد مشفق کاشانی بود.، شرکت‌کنندگان در این مراسم پس از این واقعه، راهی خانه استاد مشفق کاشانی شدند تا با بازماندگان این شاعر همدردی کنند.، در این دیدار سیدمحمد خاتمی خطاب به خانواده این شاعر گفت که « فقط شما نیستید که پدرتان را از دست داده‌اید، ما همه احساس می‌کنیم که یتیم شده‌ایم»، استاد مشفق کاشانی این رباعی را برای مراسم جشن تولد سهیل محمودی خواند، «برخیز ز جا نه وقت خواب است ای دوست، بنشین که شب شعر و شراب است ای دوست، در بزم سهیل، زهره با چنگ نواخت، میلاد بلند آفتاب است ای دوست».، پیش از این مهرداد اوستا، شاعر و از دوستان نزدیک استاد مشفق کاشانی در حین شعرخوانی در جمع شاعران چشم از جهان فروبسته بود.، عباس کی‌منش ملقب به مشفق کاشانی در سال ۱۳۰۴در شهر کاشان زاده شد. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر و تحصیلات دانشگاهی را در دانشگاه تهران به پایان برد. از او ده‌ها مجموعه شعر چون «سرود زندگی»، «سراب آفتاب»، «آذرخش»، «آینه خیال»‌و ... منتشر شده است.، انجمن شاعران ایران در سوم مرداد سال جاری مراسم بزرگداشتی برای استاد مشفق کاشانی برگزار کرده بود.، داستان کوتاه+ مهرشاعر+مهرداد نصرتی+ نویسنده+ پژوهشگر+پاره سنگ+ دادگستری+بی عدالتی+سلامت+قوه قضاییه، داستان+داستانک+کوتاه+مهرداد+نصرتی+مهرشاعر+پایان+بسم الله+افغانی+نقد، short+short story+story+end+the end+mehrdad+nosrati+mehreshaer، پاره سنگ، ، داستان کوتاهی از مهرداد نصرتی(مهرشاعر)، برگرفته از داستانی واقعی، ، ، ببین! من دارم فارسی باهات حرف می زنم، اینجا را بهش میگن اجرائیات. این حرفها اینجا دو قرون هم نمیارزه. یا پول یا زندون!، ، ندارم. به دین به پیغمبر الان ندارم. مهلت بدید جور می کنم. ایناهاش! این آقا رئیس یکی از اصناف شهره. جواز کسبش خودش را اورده گرو بذاره تا من بتونم پولی جور کنم ولی به مذهب تون قسم این حاجیه دروغ گفته. شاهداش هم قلابی بودن. فقط 2360 جلد کتاب بهم داده نه سه هزارتا. 800 تومن ته پولش مونده نه سه میلیون...، ، (حرفش را قطع کرد)نه!(سری تکان و داد و بعد از تانی چند لحظه ای دوباره گفت، ) ....نه! تو فارسی حالیت نیس. ببین باباجون! من الان وظیفه م اینه که بگیرمت و بندازمت زندون، ولی چون بازداشتت نکردن و خودت با پای خودت اومدی اینجا، دارم راهنماییت می کنم. قیافه ات نمیخوره اهل خلاف باشی. بقول اون قدیم قدیمیا توی جبهه، بدجوری سو بالا می زنی....ببین! زود و با احتیاط، از در دادگستری برو بیرون. یه چند روز قایم شو. پولو تهیه کن و بهش بده. شرش خلاص!، نگاهی انداخت به کاسبی که جوازش را برای ضمانت اورده بود. کاسب داشت یکی از کاغذهایی که روی میز کارمند دادگستری بود را با نگاهی دزدیه می خواند. دستش را آرام روی شانه او گذاشت. کاسب سرش را بالا آورد و به شاعر نگاه کرد. در نگاهشان هیچ چیز نبود. خالی بودند. لبخند نامفهومی به شاعر زد و گفت، ، خب! بریم؟! ....بمونیم؟! ....چیکار کنیم؟ ...هر کاری میگی من بکنم... بگو چیکار کنم؟، شاعر آه کوتاهی کشید. چشم هاش حرارت همیشگی را نداشت. سرد بود. آدم را یاد کوهستان های ساکت و پوشیده از برفی می انداخت که در برنامه های راز بقا نشان می دهند. به زحمت لبخندی را بر لبانش نقش نشاند. قشنگ نبود. چون طبیعی نبود . گفت، ، باشه!... بریم.، کاغذهایی را که در دستش بود، در جیب داخل کاپشنش گذاشت و به سمت در خروجی اطاق راه افتاند. از چند راهرو گذشتند. دالانهایی که نور کم سوی چند لامپ مهتابی، تلاشی مرده برای روشن کردنش می کرد. هنوز صدای کارمند در گوشش بود که با لحنی تمسخرزده می گفت، ، خدا....هه...قیامت....هه هه هه... مرد حسابی! یه عمری از این حرفا توی گوشمون زدن و ما هم عینهو بز اخفش نگاشون کردیم و گوش کردیم. ببینم! الان این خدا، پیر، پیغمبرای تو کجان که بیان پول اون طلبکارت رو بدن و تو را از این بدبختی درارن؟ آدم عاقل! تو خودت رفتی گفتی اگه این یارو حاج آقای چاپخونه دار بیاد و دست بذاره روی قران و قسم بخوره، من دیگه قبول می کنم که سه هزار جلد کتاب بهم تحویل داده. اونم اومده و قسم خورده اون رسیدی که میگی امضای تو رو روش جعل کرده، واقعیه و جعلی نیس! قسم یعنی ختم پرونده. هیچ قاضی حق نداره بعد قسم، به حرفای تو گوش بده. خلاص... خلاص، یادش افتاد که حاج اقای چاپخانه دار، آمده بود و با گستاخی، دست گذاشته بود روی قران و قسم خورده بود که امضای آن رسید، جعلی نیست. بعد هم ضمن اینکه جلوی خنده اش را به زحمت می گرفت، رو به قاضی که آنجا بود، گفته بود، ، حاج آقا! ما قسم خوردیم. دیگه هیچی نباید بخوریم؟ پاشیم بریم آقا؟ مرخصیم؟، بعد همراه سه نفر شاهدی که همراه خودش آورده بود، بدون اینکه منتظر پاسخ قاضی بماند و بدون حتی یک کلمه خداحافظ، از اطاق خارج شده بود.، آخر راهرو به حیاط منتهی بود. کف حیاط یخ بسته بود و روی چند درخت کاج زرد و بیروح، لایه نازکی از برف نشسته بود. در این منطقه کویری و خصوصاً در این سالها که خشکسالی بیداد می کند، همین هم غنیمت بود. قبل از خروج از حیاط دادگستری، مبایلش را از نگهبانی پس گرفت. نگاه کرد. آن کاسب در حالی که داشت دور می شد، دستی به نشانه خداحافظی برایش تکان داد. نگاهش را از او گرفت و آرام آرام به سمت روبرو می آورد تا از خیابان عبور کند که در آن طرف خیابان، متوجه کسی شد که چهره اش را به خاطر می آورد. یکی از شهود بود. به افرادی نگاه کرد که کنار او بودند. جمعی هفت یا هشت نفره. آن دو شاهد دیگر هم آنجا بین آنها بودند. عرض خیابان را طی کرد. هر سه شاهد متوجه شدند که او به سمت شان می آید. یکی شان به دو نفر دیگر با سر اشاره کرد. منظورش این بود که فرار کنند، اما یکی دیگر که ظاهراً مسن تر از آنها بود با حرکت سرش به سمت پایین در حالیکه چشمش را می بست فهماند که خطری در کار نیست. شاعر روبروی شاهد مسن تر ایستاد. چشم در چشمش دوخت. او هم زل زده بود. بعد از چند لحظه با چرخاندن کف دستش به بالا و خم کردن سر گفت، ، چیه؟ امری بود؟، ، شماها خجالت نمیکشین؟ موقع تحویل گرفتن کتابها من و حاجی بودیم و راننده وانت تلفنی. شماها کجا بودین که اون روز پاشدید اومدید دادگاه شهادت دادین که من چند تا کتاب تحویل گرفتم؟، هر سه شاهد، به هم نگاه کردند بعد همزمان، از خنده منفجر شدند. به طرز افراطی می خندیدند. خنده شان به زور نبود ولی طبیعی هم نبود. انگار وقت خوبی را برای خندیدن به چیزهایی پیدا کرده بودند که قبلا موقعیت برای خندیدن به آنها پیدا نکرده بودند. شاعر دست به کمر ایستاده بود تا خنده آنها فروکش کرد. شاهد مسن تر که ریش سفید پرپشتی داشت و موهای جو گندمی اش را به یک سمت شانه کرده بود و با همان دستی که تسبیحی گران قیمت در آن بود، دست بر روی شانه شاعر گذاشت و با صدایی طنین دار و نصیحت گونه گفت، ، پسرجان! تو مال همین دنیایی؟ از مریخی ماهی جای دیگه نیومدی؟...، دوباره آن دو نفر دیگر زدند زیر خنده که شاهد مسن تر با تشری خاموششان کرد و ادامه داد، ، ببین! ...(حدود یک دقیقه با خودش کلنجار می رفت. به نظر می رسید که درون خودش به دنبال بهترین جملات می گردد. می دانست که با یک شاعر سر و کار دارد. بعد قیافه ای شبیه کسانی گرفت که می خواهند حرفی فلسفی و صادقانه بزنند و گفت، ) ما کاسبیم. برای ما فرقی نداره، تو یا اون...جداً چه فرقی می کنه؟!، رویش را به سمت همکارانش کرد. سرش را چندبار با سرعت چپ و راست کرد. کف دستش را به نشان آنکه تایید آنها را می خواهد رو به بالا برگرداند. آن دو شاهد دیگر هم، با بالا و پایین کردن سرشان تایید کردند. بعد ادامه داد، ، تو اگه زودتر می گفتی، یا بیشتر می دادی، واسه تو شهادت می دادیم.خب! تو نیومدی، اون اومده. مقصر ماییم؟، هنوز شاهد مسن تر داشت دلیل و منطق می آورد که شاعر، به راه افتاد. به آن سوی خیابان رفت.، عبور از خیابان کش می آمد. انگار آن طرف خیابان چند صد متر با او فاصله داشت. نماد دادگستری جلوی چشمش بود، اما کفه سمت چپ آن به پایین تر آمده بود. فکر می کرد باید آن را دوباره سر جایش برگرداند. بعد با خودش می سنجید که برای اینکار به یک کوه نیاز دارد. دماوند را برداشت و در کفه سمت راست انداخت. هنوز کم بود. رفت زیر کفه سمت راست را با دو دستی که خم شده بود گرفت. شروع کرد به زور زدن، اما تکان نمی خورد. صدای ترمز یک خودرو شاسی بلند مشکی، مثل جیغی که در ته تاریکی جنگل بکشند و تو ندانی باخاطر کدام وحشت چنین جیغی کشیده اند، برخاست. اول ضعیف بود. قوی شد. قوی. قوی تر. بعد دوباره ضعیف و ضعیف تر تا خاموش شد. چند سانتیمتر قبل از اینکه سپر آن اتومبیل با او برخورد کند، متوقف شده بود. راننده آن اتومبیل شیشه اتوماتیک سمت خودش را پایین کشید. صدایش پر از غرور بود، ، فکر کردی! ترمزش ای بی اسه. خیال کردی خودتو بندازی زیر ماشین منو نونی واسه فامیلات درست کنی؟ کور خوندی عمو. مرتیکه! مال دهاتی یا یه کره دیگه؟! اینجا خیابونه. من ماشینو نگه داشتم، بعدی می زنه مثه سوسک له ات می کنه ها. از جلوی ماشین من گمشو!...، راننده هنوز داشت بد و بیراه می گفت ولی شاعر دیگر صدای او را نمی شنید. ادامه عرض خیابان را طی کرد. تاکسی جلوی پایش ایستاد. خودش را روی صندلی عقب انداخت. تاکسی دور شد.، ، ، ، ، ، ، ، ، ، mehrdad nosrati+mehreshaer+short story+، آخر الزمان+علائم ظهور+مرگ عبدالله+پادشاه+عربستان+امام صادق+علیه السلام+نشانه+دجال+مصر+نیل+مهرداد +نصرتی+مهرشاعر، به گزارش فارس، با اعلام خبر مرگ عبدالله پادشاه عربستان، ‌ برخی افراد با استناد به روایتی از امام صادق(ع) این موضوع را یکی از نشانه‌های ظهور می‌دانند.، در این روایت از امام صادق (ع) آمده است، «هر کس مرگ عبدالله را برای من تضمین کند، قیام قائم را تضمین می‌کنم، سپس فرمود، هنگامی‌که عبدالله بمیرد، مردم بعد از او بر احدی جمع نمی‌شوند و این امر ختم نمی‌شود مگر به صاحبتان إن‌شاءالله و فرمانروایی ماه‌ها و ایام جایگزین سال‌ها می‌شود، پس گفتم، تحقق این امر طولانی است، فرمود، هرگز» (الغیبة للطوسی صفحه 448، بحارالانوار جلد 52 صفحه 210)، آیت‌الله نجم‌الدین طبسی از اساتید درس خارج مهدویت و کارشناس ارشد حدیث درباره میزان وثاقت سند و متن این روایت سخنانی را ذکر کرده است. وی سند این روایت را بدون مشکل دانست، اما در تعیین مصداق آن تشکیک کرد.، طبسی با تأکید بر اینکه روایت‌های مربوط به امام زمان(عج) و نشانه‌های ظهور دو پهلوست تا مورد سوء‌استفاده قرار نگیرد، بیان داشت، اگر منظور از عبدالله در روایت، اسم باشد، در این برهه از زمان این اسم بین دو نفر از حاکمان مشترک است، یک عبدالله اردنی و دیگری عبدالله سعودی. بنابراین محل اعتنا نیست. اگر منظور اسم جنس باشد، معلوم نیست که منظور چه شخصی است، چرا که همه بندگان خدا «عبدالله» هستند، حال مؤمن یا غیر مؤمن باشند.، وی با اشاره به اینکه این روایت امام صادق(ع) در منطقه حجاز بیان شده است، افزود، می‌توان این احتمال را داد که منظور از عبدالله همان عبدالله منطقه حجاز باشد، چرا که در آن زمان حجاز پایتخت اسلامی نبوده است و شهرهایی مانند بغداد، دمشق و مرو پایتخت اسلام بودند.، این کارشناس خارج مهدویت با تأکیدی دوباره بر این موضوع که تطبیق به طور کلی کاری اشتباه است، خاطرنشان کرد، چون هیچ یک از علامت‌های قطعی ظهور اتفاق نیفتاده است، ‌ نمی‌توان با فرض اینکه پادشاه عربستان فوت کرده باشد، به طور قطع گفت که ظهور نزدیک است.، بر اساس این گزارش، امام صادق(ع) در روایت دیگری به تشریح نشانه‌های قطعی ظهور می‌پردازند و می‌فرمایند، «پیش از قیام مهدی (عج) پنج رخداد بزرگ در پیش خواهد بود، 1، جنبش ترقی‌خواهانه مرد یمنی، 2ـ جنبش ارتجاعی سفیانی، 3ـ ندای روح بخش آسمانی، 4ـ فرو رفتن زمین، 5ـ قتل نفس زکیه» («اکمال الدین» شیخ صدوق جلد 2، صفحه 649، «الغیبة» شیخ طوسی صفحه 267 و «بحارالانوار» جلد 52، صفحه 203).، مهرداد نصرتی+مهرشاعر+دکتر+جلالی بندری+دانشگاه یزد+ادبیات فارسی+شعر+مولیر+شکسپیر+ ارسط+افلاطون+با سلام محضر یکایک شما بزرگواران که تارنمای این حقیر را مورد عنایت قرار داده و ملاحظه می فرمایید. اخیراً معرفی شخصیت های ادبی که در تاریخ ادبیات جهان نقش آفرینی های چشمگیری داشته اند را آغاز کرده ام. ضمن تشکر از استاد فرزانه ام، جناب آقای دکتر جلالی بندری که الطاف ایشان در این باب، شامل حال بنده گردیده است، به فواصل یک تا دو هفته ای، این شخصیت ها را همراه با خلاصه زندگی نامه، آثار، افکار و ... معرفی خواهم کرد. این مجموعه انشاء الله بزودی تحت عنوان یک کتاب در اختیار علاقه مندان قرار خاهد گرفت. یا علی، مولیر+نمایشنامه+نویس+فرانسه+مهرداد+نصرتی+مهرشاعر+مقاله+علمی، پژوهشی+همایشی، غزل+طنز+خنده+انتقادی+مهرداد+نصرتی+مهرشاعر+ایول+دولخ+جدید+اولین+تازه، "ایول"، غزل، طنزی از مهرداد نصرتی(مهرشاعر)، در این غزل هربار من گفتم اگر ایول، با سایرین ایول بگو تو(بعدِ هر ایول)، آماده ای؟! اول، به ناز شست این شاعر، که زورها زد تا غزل آمد به سر، ایول، بعدش برای خود، که می خواهی بلطفی و، همراه باشی، کم نیاری تا سحر، ایول، حالا سراغ داغی اخبار باید رفت، تا چی بیاید گیرمان توی خبر، ایول؟!، اینجا نوشته، افتتاح طرح تعطیل است، مسئول قبلی بیل را کرده دو در، ایول، هر کس سوار رانت شد، آنی به طی الارض، رفته است از قرچک به ویلای ظفر، ایول، آنوقت دانشجوی ارشد، معترضگونه، توی کلاسش آمده بر پشت خر، ایول، جالبترش این است، یک اخبار کیهانی، از فرط فتنه رفته عقرب در قمر، ایول، هفتاد میلیون شهروند فتنه گر داریم، به افتخار آن دو جین نافتنه گر، ایول، خاور به خاور پول بیت المال را برده، گفته که دوزار آبرویم را نبر، ایول، در خوابگاه ابن سینا هم اطاقم بود، یکهو جزایر می خرید آن بی پدر، ایول، هر روز ده تُن مصرف تریاک تهران است، دنبال آن در جیب من سگ کرده سر، ایول، اخراج شد مجری بیچاره، به چه جرمی؟!، چون یک نفر دیگر به او گفته "جیگر"، ایول، ده تن طلا بی صاحب افتاده به ترکیه، به من ببخشش، گور بابای ضرر، ایول؟، شهر گل و بلبل که می گویند، هم اینجاست، لابد که من هم هاچ، زنبور سفر، ایول، این طنزها هم جدیّت را لوس کن بودند، بر غیرت کبریت خیس بی خطر ایول، مهزداد نصرتی(مهرشاعر)، شطرنج+مسئله+زندگی+شرنج و زندگی+کتاب شطرنج+مهرداد+نصرتی+مهرشاعر+مهرداد نصرتی، 1.e4e5، 2.Bc4Nc6، 3.c3Nf6، 4.Qf3Be7، 5.Ne2d6، 6.h3O، O، 7.O، Oa6، 8.d3b5، 9.Bb3Na5، 10.Bc2Bb7، 11.b4Nc6، 12.Ng3h6، 13.Nf5Qd7، 14.Bxh6gxh6، 15.Qg3+Kh7، 16.Qg7#
تعداد دفعات بازدید از لینک : 1747